فضای فلسفه ی سیاسی نظیر دیگر شاخه های حکمت عملی، مشتمل بر قضایای ارزشی و هنجاری است. تحلیل های شکاکانه نسبت به ماهیت قضایای هنجاری و ارزشی عده ای را به «معرفت ناگرایی» و روی کردی غیر شناخت گرایانه نسبت به حوزه ی فلسفه ی سیاسی کشانده است که بر اساس آن، گزاره های الزامی و ارزشی و اخلاقی مربوط به اندیشه ی سیاسی را از سنخ باور و تصدیق و معرفت ندانند. در مقاله ی حاضر، ضمن بررسی و نقد ادله ی مهم «معرفت ناگرایی سیاسی» به پی آمدها و نتایج این معرفت ناگرایی در قلمرو فلسفه ی سیاسی اشاره شده است. همچنین مقاله کوشیده است در فضای تفکر سیاسی اسلامی نیز از احتمال گرایش به «معرفت ناگرایی» بر اساس تحلیل ادراکات اعتباری و عدم امکان اقامه ی استدلال در قضایای هنجاری و ارزشی بحث نماید. از نتایج این تحقیق، اثبات این نکته است که وجود عدم توافق در پاره ای از داوری ها و گزاره های حوزه ی سیاست، هرگز دلیلی بر «معرفت ناگرایی» نخواهد بود، همچنان که نشان خواهد داد که دست کم برخی از داوری های ارزشی ما راجع به موضوعات سیاسی به «معتبر» و «نامعتبر» و «درست» و «نادرست» تقسیم می شوند و بسیاری از گزاره های حوزه ی سیاست استدلال پذیر است.

هدف این مقاله، شناسایی، تحلیل و بررسی مبانی ارزش­ شناختی عدالت سازمانی از منظر فلسفه اخلاق اسلامی است. از چالش­های کلان و اساسی در حوزه ارزش­ شناسی، اختلاف­‌نظر واقع‌گرایان و غیرواقع­ گرایان دربارۀ ارزش­هاست و نوشتار حاضر در گام نخست درصدد شناسایی مبانی ارزش­ شناختی نظریه­ های عدالت سازمانی و سپس پاسخ به این پرسش است که: نظریه­ های عدالت سازمانی با توجه به مبانی ارزش­ شناختی خود، واقع­ گرا هستند یا غیرواقع­ گرا؟ و در گام بعدی به تحلیل و بررسی این مبانی از منظر معارف اسلامی می­ پردازد.
یافته ­های این پژوهش که با روش تحلیل مضمون انجام شده‌اند، حکایت از آن دارند که نظریه‌های عدالت سازمانی موجود، ماهیتی ذهنی و غیرواقع­ گرا دارند و از مهم‌ترین لوازم چنین رویکردی نسبی­ گرایی، کثرت­ گرایی، صدق و کذب‌ناپذیری و عدم تبیین عقلانی ماهیت عدالت سازمانی است.

مرگ مهم‌ترین مسئلة آدمی در طول تاریخ بوده و است. انسان فطرتا طالب بقا، حیات و آسایش است و از نابودی و فنا فراری و متنفر است. این مسئله و دیدگاه‌ها و تحلیل‌های متفاوت دربارة حقیقت و ماهیت مرگ و نیز هراس از مرگ و عوامل تقلیل وحشت مرگ تاثیری مستقیم در معناداری زندگی دارد. اینکه زندگی دارای ارزش زیستن است یا اینکه به هدفی پس از دنیا می‌انجامد و یا قابلیت بررسی کارکردها و نتایج را واجد است یا خیر، به معناداری یا بی‌معنایی و پوچی زندگی منجر می‌گردد. دیدگاه دینی انسان را به تفکر در آفرینش و هدفمندی آن و نیز ایمان به معاد و اعتقاد به جاودانگی دعوت می‌کند. حیات طیبه و حیات معقول در ادامة حیات متصل و واحد دنیا و آخرت پیشنهادی قرآنی جهت معناداری است؛ تصحیح دیدگاه نسبت به مرگ و اعمال صالح و توجه به جلوه‌های زیبای حیات اخروی و عدم غفلت از عمومیت مرگ و مواجهه با مرگ از عواملی است که زندگی را از چالش بی‌معنایی رها می‌سازد و آرامش و طمانینه و اشتیاق به باریابی به جوار رب را افزایش می‌دهد.

مسئله زبان دینی از جنبه‏های مختلفی همچون جنبه معناشناسانه قابل بررسی است. مسئله اساسی درباره معناشناسی زبان دین آن است که آیا می‌توان و چگونه می‌توان زبان و مفاهیم به‌کاررفته درباره مخلوقات را به‌نحو معنادار، حقیقی، ایجابی و صادق درباره خداوند به‌کار برد؟ چگونه می‌توان اوصاف منتزع از مخلوقات امکانی و به‌طور عمده منطبق بر آنها را به خداوند نامتناهی واجب بسیط اسناد داد؟ در این نوشتار، با بررسی تطبیقی دیدگاه آکوئیناس و ابن سینا روشن می‌گردد که اگرچه اصل آنالوژی به‌عنوان راهکاری برای حل مسئله زبان دینی به آکوئیناس منسوب است، وی این دیدگاه را از ابن سینا وام گرفته است. آکوئیناس با استفاده از آنالوژی اسنادی درونی، چنین اوصافی را بر خداوند حمل می‌کند. البته وی از دیگر اقسام آنالوژی، از جمله آنالوژی استعاری نیز بهره می‏برد و برخی توصیف‌های متون دینی درباره خداوند را با استفاده از آن توضیح می‌دهد، درحالی‌که ابن‏سینا نیز با استفاده از کلّی مشکک - که چیزی جز آنالوژی اسنادی درونی نیست - بر این مسئله غلبه می‌یابد. همچنین او با استفاده از زبان تمثیل که همان آنالوژی استعاری در اصلاح آکوئیناس است، توصیف‌های موجود در دین درباره خداوند و معاد را تبیین می‌کند. به نظر می‌رسد ابن‏سینا در تبیین مدعای خود، از قدمت و دقت بیشتری برخوردار است.

نقد گادامر بر روش‌گرایی یکی از آموزه‌های اساسی هرمنوتیک فلسفی اوست. گادامر حقیقت را فراتر از آن می‌داند که بتوان با اتخاذ روش به تمام آن رسید. وی انحصار حقیقت در فرآیندهای روشمند را نقد می‌کند اما لزوم کار روشمند را نفی نمی‌کند. در این مقاله ریشه‌های روش‌گرایی در یونان باستان و دوران جدید و تقریر گادامر از اندیشه‌های فرا روشی فیلسوفان یونان بررسی می‌شود و نقد پدیدارشناسانه گادامر بر سوبژکتیویسم دکارتی و معرفت شناسی کانتی و روش‌گرایی هرمنوتیک کلاسیک از جمله جدا انگاری سوژه و ابژه و ناکامی روش‌گرایی در رسیدن به اهداف علمی و ناتوانی در رسیدن به تمام حقیقت و تناقض درونی آن بیان می‌گردد.
گادامر تلقی غلط از منطق و عدم شناخت محدودیت‌ها و مرزهای توانمندی آن را یکی از علل پیدایش پندارهای نادرست درباره روش و انتظارات نا به‌جا از روش‌گرایی، از جمله توان حصول حقیقت، می‌داند و در نقد آن، به سراغ ریشه‌های یونانی روش‌گرایی رفته و تفاوت منطق علمی و منطق حِکمی را در تقابل اندیشه‌های دیونیزیوسی و آپولونی میان فیلسوفان رواقی و پیروان آکادمی قدیم بررسی می‌نماید تا اثبات کند که توقع دستیابی به حقیقت با توسل به روش‌گرایی، اندیشه‌ای نوظهور و دارای ایرادات مبنایی است. گادامر اندیشه فرا روشی و عقلانیت هرمنوتیک را به عنوان جایگزین روش‌گرایی و عقلانیت متدیک معرفی می‌کند و توجه به دیالکتیک، حکمت عملی، بلاغت و امتزاج افق‌ها را راهکار رسیدن به بخش‌هایی از حقیقت می‌داند که فراسوی روش‌گرایی قرار دارد.

اين تحقيق به بررسي انتقادي مباني نظرية مشروعيت در انديشة سياسي ابن تيميه پرداخته است، تا با برجسته سازي نقاط ضعف آن  بر اساس عقل، کتاب و سنت، به نادرستي ديدگاه وي رهنمون گردد. متأثر بودن برخي از نظام هاي مدعي حکومت اسلامي در منطقه، از تفکر سلفي گري ابن تيميه در حوزة مشروعيت سياسي، اهميت اين تحقيق را دوچندان مي سازد. ازاين رو تحقيق حاضر با روشي توصيفي و انتقادي، با تبيين ديدگاه ابن تيميه در باب مشروعيت سياسي و مباني آن، به اين رهيافت رسيده که ابن تيميه به  دليل عدم اتخاذ روش علمي صحيح، نتوانسته است در نظريه پردازي در زمينه مشروعيت سياسي، موفق عمل كند و پيش فرض هايش داراي اشکالاتي نظير عدم اعتنا به عقل، عدم فهم معناي صحيح امامت در اسلام، خلط مفاهيم امامت و رسالت و عدم اعتنا به نصوص متواتر، حجيت اجماع و عدالت صحابه است.